سرود زرتشت
تارنگاری درباره ی زرتشت ، زرتشتیان و مطالب پیرامون آنها
پیوند به سرود زرتشت
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بیژن - ۱۳۸۳/٩/٢٥

مشی و مشیانه نخستین جفت بشر در فرهنگ اساطیری ایران باستان هستند و روایت تولد این دو به این شکل است که هنگامی که کیومرث را گاه میرش و تسلیم کردن جان به جان آفرین فرا رسید، بر پهلوی چپ خویش بر زمین افتاد و در واپسین دم حیات، نطفه زنده و بالنده اش که سرخ گون بود بر زمین ریخت، و چون بر آن پرتوهای پاک و تابناک مهرشید بتابید، آن را شفاف و پاکیزه گردانید و باروری بخشید. پس از چهل سال، از این نطفه، دو گیاه بر دمیدند که در آغاز چنان به هم پیچیده و درهم تنیده بودند که بازوانشان از پشت به شانه هایشان آویخته بود و پیکرهایشان به هم چسبیده بود. سپس آن دو، سیمای بشری یافتند و روح انسانی در کالبد گیاهی شان دمیده شد و مشی و مشیانه نام گرفتند.اهورامزدا آنان را بدرود گفت و به پارسایی و نژادگی فراخواند و آن دو موجود مطهر و تبرک یافته از دم ایزدی گام بر زمین نهاند و نخستین سرود خویش را در ستایش او  سردادند.

برخی از پژوهشگران این گیاه ریباس را که مشی و مشیانه از آن به وجود آمدند، از جنس و رده گیاهی دانسته اند که امروزه مهرگیاه نامیده می شود.

مشی و مشیانه را در زبان ها و منابع گوناگون با نام های کمی متفاوت معرفی کرده اند. در تاریخ مسعودی «مهلا و مهلیانه»، در تاریخ طبری «ماری و ماریانه» و در زبان خوارزمی «مرد و مردانه» نامیده شده اند. هم چنین با نام های مشیگ و مشیانگ، ملهی و ملهیانه، مش و ماشان، میشی و میشانه، میشا و میشانی، مشه و مشیانه، مشی و مشانه، مهلا و مهلینه ، نیز نامیده شده اند.

ابوریحان بیرونی در کتاب « آثارالباقیه» در تولد و زندگی مشی و مشیانه حکایت زیرین را- که بنا به نوشته خودش، از ابوالحسن آذر خورای مهندس شنیده- روایت کرده است:

«خداوند در امر اهرمن حیران شد و پیشانی او عرق کرد و آن عرق را مسح نمود و به کنار ریخت و کیومرث از این عرق جبین آفریده شد. سپس کیومرث را به سوی اهرمن فرستاد و اهرمن را مقهور کرد و بر اهرمن سوار شد و به گرد عالم بگشت تا آن که اهرمن از کیومرث پرسید تو از چه چیز بیشتر می ترسی؟ کیومرث گفت اگر من به در دوزخ برسم بسیار خواهم ترسید و چون اهرمن در اثناء این که دور جهان می گشت و به در جهنم رسید چموشی کرده ، حیله ای به کار برد و کیومرث را زمین زد و اهرمن بر روی او افتاد، سپس از کیومرث پرسید می خواهم ترا بخورم و از کجای اندام تو آغاز کنم؟ کیومرث گفت از پای من شروع کن تا آن که مدتی کم به حسن و خوبی جهان نظر نمایم، چه، می دانست که اهرمن گفتار او را به طور واژگون خواهد به کار بست و این بود که اهرمن شروع کرد و کیومرث را از سر مشغول خوردن شد، تا آن که به جایگاه تخم دان و ظروف منی در پشت او رسید که دو قطره منی از پشت کیومرث به زمین ریخت و ریباس از آن رویید و میشی و میشانه که به منزله آدم و حوا هستند از میان این دو بوته ریباس متولد شدند و برخی ملهی و ملهیانه گویند ولی مجوس خوارزم میشی و میشانه را مرد و مردان می خوانند.

روایت دیگری از این ماجرا را ابوریحان بیرونی به نقل از ابوعلی محمد بن بلخی شاعر نقل کرده است که مختصر آن چنین است:

« اهرمن را پسری بود به نام خزوره و این پسر به فکر کشتن کیومرث شد و کیومرث او را بکشت تا آن که اهرمن به خداوند شکایت از کیومرث نمود و برای حفظ عهدی که میان خدا و اهرمن بود خواست که از کیومرث خونخواهی کند و اول عواقب گیتی و قیامت و غیره را به کیومرث نشان داد و کیومرث که این امور را دید ، به مرگ مشتاق شد و خدا کیومرث را بکشت و دو قطره از پشت او در کوه دامداذ که در اصطخر است، چکیده و از این دو قطره دو بوته ریباس که در آغاز ماه نهم اعضایی بر آن ها هویدا گشت، رویید و در آخر ماه نهم اعضای این دو ریباس کامل شد و با هم انس گرفتند و میشی و میشانه این دو نفر هستند، و پنجاه سال زندگی کردند و از طعام و شراب بی نیاز بودند و هرگز هیچ گونه غمی در دل نداشتند تا ان که اهرمن به صورت پیرمردی به آنان ظاهر گشت و گفت میوه های درختان را بخورید و خود نیز شروع به خوردن کرد و نیز شرابی برای ایشان تهیه کرد و میشی و میشانه آن را نیز آشامیدند و از آن روز در بلا و رنج افتادند و حرص در آن ها یافت شد و با یکدیگر هم بستر شدند و از آنان طفلی پیدا شد و از حرصی که داشتند زاده خود را خوردند تا آن که خداوند در دل این دو رافت و مهربانی آفرید و شش شکم دیگر پس از این واقعه زاییدند و نام های آن ها در ابستا مذکور است و شکم هفتم سیامک و فراواک بودند و چون این دو تن با هم تزویج کردند هوشنگ از آن متولد شد.»

در روایت دیگری از همین  اسطوره، پس از آن که مشی و مشیانه به ترفند اهریمن به خوردن و آشامیدن پرداختند و گرفتار رنج و بلا شدند، سرانجام آتش هوس، نخست در مشی و سپس در مشیانه زبانه کشید و  جذب هم شدند و در آغوش هم خفتند، از این وصلت، پس از نه ماه، دو فرزند زاده شد، ولی حرص و ولع آن ها به خوردن چنان سیری ناپذیر بود که یکی را مادر و دیگری را پدر بلعید و این ماجرای فرزند خوردن آنقدر ادامه داشت تا این که سرانجام اهورامزدا را دل بر ایشان بشوخت و صفت لذیذ بودن را از فرزندان ان دو سلب کرد و آن ها را به کثافت و خون رحم چنان آغشته کرد که دیگر مشی و مشیانه فرزندان خود نخوردند. سپس هفت جفت نر و ماده از آن ها پدید امد و از هر کدام، طی پنجاه سال، فرزندانی زاده شد، و مشی و مشیانه در صد سالگی جهان را بدرود گفتند.

اهورامزدا کشتن گندم به مشی و مشیانه اموخت و نیز ان ها را به تهیه لباس و پرورش ستوران و درودگری آشنا ساخت.

در کتاب «شناخت اساطیر ایران» نوشته جان هینلز، داستان تولد مشی و مشیانه چنین آمده است:

« چون «انسان» درگذشت، نطفه او بر زمین فرو رفت. از تن او که از فلز بود، انواع مختلف فلزات به زمین رسید و از نطفه او مشیه و مشیانه( مشی و مشیانه) که نخستین زوج بشر بودند، از زمین روییدند.»

«نخستین زوج بشر از نطفه گیومرث که در زمین ریخته بود، بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که نمی شد تشخیص داد کدام مرد بود و کدام زن. این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود. سرانجام وقتی به صورت انسان درآمدند، اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:

شما تخمه بشر هستید. شما نیای جهان هستید. به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام. نیک بیندیشید. نیک بگویید و کار نیک کنید، و دیوان را نستایید.

اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان را از راه راست منحرف کند. اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و آنان نخستین دروغ را بر زبان آوردند- گفتند که اهریمن آفریدگار است... از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در زندگی که خدا برای آنان در نظر گرفته بود، آغاز گشت؛ و در زندگی دچار سردرگمی شدند. قربانی هایی کردند که ایزدان را خوش نمی آمد و به نوشیدن شیر پرداختند و باکندن چاه و گداختن آهن و ساختن افزارهای چوبی، با یکدیگر در کار که در دین زرتشتی بسیار پسندیده است، سهیم شدند، اما حاصل آن آرامش و پیشرفت و هماهنگی که باید ویژگی جهان باشد، نبود، بلکه نتیجه آن خشونت و شرارت بود. دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ترجیح دارد، تباه ساختند و اخلاقشان را با بر گرفتن میل به هم آغوشی به مدت پنجاه سال، فاسد کردند... حتی وقتی هم نخستین زوج فرزندانی به وجود آوردند،آن ها را خوردند تا این که اورمزد شیرینی فرزند را بر گرفت. آن گاه، سرانجام، مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با به دنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رسانیدند.»

 

در« بند هش» در باره  تولد مشی و مشیانه  دو روایت بیان شده است. یکی که مختصر و موجز است، چنین است:

« از آن جا که تن کیومرث از فلز ساخته شده بود، از تن کیومرث هفت گونه فلز به پیدایی آمد. از آن تخم که در زمین رفت، به چهل سال مشی و مشیانه بر رستند که از ایشان کمال جهان و نابودی دیوان و از کارافتادگی اهریمن بود.»

 

دیگری که روایتی مفصل و مبسوط است، این گونه است:

 

« چون کیومرث به هنگام درگذشت تخمه بداد، آن تخمه را به روشنی خورشید بپالودند و دو بهر آن را نریو سنگ نگاه داشت و بهری را سپندارمذ پذیرفت. چهل سال (آن تخمه) در زمین بود. با به سر رسیدن چهل سال، ریباس تنی یک ساقه، پانزده برگ، مهلی و مهلیانه (از) زمین رستند. درست (بدان) گونه که ایشان را دست بر گوش باز ایستد، یکی به دیگری پیوسته، هم بالا و هم دیسه بودند. میان هر دو ایشان روان برآمد. آنگونه (هر سه) هم بالا بودند که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده (بود که) با ایشان است، که روانی است که (تن) مردمان از برای او آفریده شد....

سپس، هر دو از گیاه پیکری به مردم پیکری گشتند و آن روان به مینویی در ایشان شد که روان است. اکنون نیز (مردم) به مانند درختی فراز رسته اند که بارش ده گونه مردم است.

هرمزد به مشی و مشیانه گفت که « مردم اید، پدر( و مادر) جهانیان اید. شما را با برترین عقل سلیم آفریدم، جریان کارها را به عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه نیک اندیشید، گفتار نیک گویید، کردار نیک ورزید، دیوان را مستایید.»

هنگامی که یکی به دیگری اندیشید، هر دو نخست این را اندیشیدند که « او مردم است». ایشان چون به راه افتادند، ( به عنوان) نخستین کنش، این را کردند ( که) بمیزیدند؛ ( به عنوان) نخستین سخن این را گفتند که « هرمزد آب و زمین و گوسفند و ستاره و ماه و خورشید و همه آبادی را که از پرهیزگاری پدید آید، آفرید (که) بن و بر خوانند». پس اهریمن بر اندیشه ایشان برتاخت و اندیشه ایشان را پلید ساخت و ایشان گفتند که « اهریمن آفرید آب و زمین و گیاه و دیگر چیز را». چنین گفت: « آن نخستین دروغ گویی را که ایشان بافتند، به ابایست دیوان گفتند». اهریمن ( به عنوان) نخستین شادی از ایشان، این را به دست آورد که بدان دروغ گویی هر دو پلید شدند و روانشان تا تن پسین به دوزخ است. ایشان را سی روز خورش گیاهان بود و ( خود را به) جامه ای (از) گیاه نهفتند. پس از سی روز، به بزی سپید موی فراز آمدند و به دهان شیر پستان ( او) مکیدند. هنگامی که شیر را خورده بودند، مشیانه گفت که « آرامش من از آن (بود) که من آن شیر آبگونه را نخورده ( بودم)، اینک مرا رامش دزدیده از آن است که ( شیر) خوردم و بر تن سیری است». از آن دروغ گویی دوم نیز دیوان را زور برآمد و مزه خورش را بدزدیند، آن چنان که از یکصد بهر یک بهر ماند.

پس به سی شبانه روز دیگر به گوسپند تیره رنگی سپید آرواره آمدند. او را تکه کردند و ( بر او) از درخت کنار و شمشاد، به راهنمایی مینوان، آتش افکندند؛ زیرا آن هر دو درخت آتش دهنده تراند. به دهان نیز آتش افروختند و نخست هیزم درخت کهنج و زیتون و نیز درخت کنار و شاخه خرمابن سوزانیدند و آن گوسپند را کباب کردند و به اندازه سه مشت گوشت در آتش بهشتند و گفتند که « (این) بهره آتش»، و از آن پاره ای به آسمان افکندند و گفتند که « این بهره ایزدان». کرکس مرغ فراز رفت، (نتوانست گرفت، سگ آن را) از ایشان ببرد؛ زیرا نخست، گوشت را سگ بخورد.

ایشان نخست، جامه پوستین پوشیدند، پس آن گاه به موی، نخ، برشتند و آن رشته را جامه کردند و پوشیدند. به زمین کلگی بکندند، آهن را (بدان) بگداختند، به سنگ آهن را بزدند و از آن تیغی ساختند، درخت را بدان ببریدند، آن پدشخوار چوبین را آراستند.

از آن ناسپاسی که کردند دیوان ستنبه شدند. ایشان (= مشی و مشیانه) خود به خود رشک بد بردند. به سوی یکدیگر فراز رفتند، (هم را) زدند، دریدند و موی کندند. پس دیوان از تاریکی بانگ برکردند که « مردم اید، دیو را پرستید تا شما را رشک بنشیند». مشیانه فراز جست، شیر گاو دوشید، به سوی شمال فراز ریخت. بدان دیو پرستی، دیوان نیرومند شدند و هر دوی ایشان را چنان خشک کون بکردند که (تا) پنجاه سال کامه هم آمیزی شان نبود و اگر نیز ایشان را هم آمیزی بود، آن گاه فرزندی شان نبود. با به سر رسیدن پنجاه سال،(به) فرزند خواهی فراز اندیشیدند... پس ایشان به هم کامه بردند و در کامه گزاری که کردند، چنین براندیشیدند که ما را (به) پنجاه سال کار این بایست بود. از ایشان به نه ماه جفتی زن و مرد زاد. از شیرینی فرزند، یکی را مادر جوید، یکی را پدر. پس هرمزد شیرینی فرزندان را از اندیشه آورندگان بیرون کرد و به همان اندازه پرورش فرزندان را بدیشان بخشید.

شش جفت نر و مادر از ایشان پدید امد. برادر خواهر را به زنی همی گرفت. همه، با مشی و مشیانه (که) نخستیین (جفت بودند)، هفت جفت شدند. از هر یک ایشان تا پنجاه سال فرزند بیامد، خود به یکصد سال بمردند. از آن شش جفت یکی، سیامک نام، مرد، و زن ( وشاگ بود). از ایشان جفتی زاد که مرد فرواگ و زن فرواگین نام بود. از او پانزده جفت، نه جفتشان بر پشت گاو سریشوگ، بدان دریای فراخکرد، بدان شش کشور دیگر گذشتند و ( در) آن جای (ها) نشستن کردند. شش جفت به خونیرث ماندند. از آن شش جفت، جفتی، مرد تاز و زن گوازک نام بودند. ایشان به دشت تازیان بودند. دشت تازیان را نام از اوست و به سبب اوست (که) چنین خوانند. جفتی، مرد هوشنگ، زن گوزک نام؛ ایرانیان از او بودند. از جفتی مازندران بودند. در آمار، آنان که به کشورهای ایران اند و آنان که به انیران کشورهایند،(یعنی) آنان که به کشور توراند و آنان که به کشور سلم اند(که) روم است و آنان که به کشور سین اند که چینستان است و آنان که به کشور دهستان اند و آنان که به کشور سند اند و نیز آنان که به آن شش کشور دیگراند، همه از پیوند فرواگ، فرزند مشی اند...»

 همین روایت ، با مقداری اختصار و ساده کردن و امروزین کردن متن، در کتاب « نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایران» - نوشته «آرتور کریستن سن» آمده ، و توسط احمد تفضلی و ژاله آموزگار به فارسی ترجمه شده است. 

در « گزیده های زاداسپرم» ماجرای تولد مشی و مشیانه چنین روایت شده است:

 «کیومرث درگذشت، زر را سپندارمذ پذیرفت و چهل سال در زمین بود. به سر چهل سال، ریواس گونه، مشی و مشیانه برآورده شدند، یکی به دیگری پیوسته و هم بالا و هم دیس.

میان ایشان روان برآمد. به هم بالایی، ایشان چنان بودند که پیدا نبود که کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده است. این است آن روانی که مردم بدان آفریده شدند.»

 

در« روایت پهلوی» نیز این افسانه به صورت زیر آمده است:

 « او مردم را از آن گل بساخت که کیومرث را از آن کرد، کیومرث را به شکل نطفه در سپندارمذ هشت و کیومرث از سپندارمذ آفریده و زاده شد، مانند مشی و مشیانه که رستند. سه هزار سال وی را به حرکت در نیاورد. چون اهریمن در تاخت، سی سال ببود تا همی در گذشت، فروردین ماه،روز هرمزد او را بکشت. نطفه کیومرث به زمین آمد. چهل سال به نطفه بودن در زمین ایستاد. پس مشی و مشیانه از زمین ریواس پیکر برستند، یعنی چون ریواس که برآید و او را برگ بر تن فراز ایستد.

روشن گفت که« نه ماه ریواس پیکر بودند، پس به مردم پیکری گشتند.» از ایشان شش پسر و شش دختر بزادند و بود که زیستند و بود که مردند. سپس همه مردم از ایشان پدید آمدند.»

نویسنده: بیژن - ۱۳۸۳/٩/٥

پرسش : بهشت ودوزخ در دین زرتشت چگونه است ؟

پاسخ : در بینش اشوزرتشت ، اهورامزدا جهان هستی را بر مبنای نظم وهنجاری درست و نیک آفریده که اَشا نام دارد . در هنجار راستی ، اصل کنش و واکنش پیوسته وجود دارد . به عبارتی قانون عکس العمل بخشی از هنجار اَشا است که در مورد نیک اندیشی و بد اندیشی انسان نیز نتیجه میدهد . رفتار انسان ، هماهنگ با اندیشه او می تواند خوب و سازنده و یا عکس آن ویران کننده و بد باشد . بر پایة  قانون اشا ، رفتار انسان در همین جهان به خودش باز میگردد و بهشت و دوزخ را برای او بوجود می آورد . پس بهشت یا دوزخ ، بازتاب طبیعی کردار انسان است .

بهشت  بـرگرفته از واژة « وَهیشتـم منـو » در اوستـا اسـت ، یعنی «بهترین منش» و دوزخ از واژة اوستـایـی « دروجو دِمانِه » آمده یعنی جایگاه دروغ و مکان تیره گون که در برخی سرودها نیز به صورت « اَچیشتم مَنُو » آمده یعنی « بدترین منش» بنابراین اهورامزدا بهشت و دوزخ را برای پاداش و یا آزار انسان در دنیای پس از مرگ نیافریده است بلکه واکنشی طبیعی برای رفتار انسان است که بر وجدان و روان او اثر میگذارد از این دیدگاه انسان که با اندیشه و رفتار خود توانایی ساختن دوزخ و بهشت را دارد توانایی کاهش دادن  آنان را نیز خواهد داشت یعنی دوزخ برای انسان ، همیشگی نیست بلکه دیرپا و زمان داراست .

 

     پرسش : قـانـون اَشـا را کـه زرتشت به آن اشاره کرده با چه چیزی در ادیان دیگر برابر می دانید ؟ 

پاسخ : بیگمـان هـر دیـن بـه نـوعی جهـان بینی اشـاره می کند که با فرهنگ و تمدن مردم زمان پیامبر و با منطقه یی ویژه هماهنگی دارد و در این راه هر یک به نظم در زندگی اشاره کرده اند . بهر روی نگرش دین زرتشت به جهان هستی ، پیروی و پیوستن به قانون اَشا است  در بینش او خداوند جان و خرد ، جهان را براساس هنجاری آفریده که بر تمام هستی حاکم است و هیچ پدیده یی از اتم تا کهکشان وجود نداردکه بر پایة این هنجار هماهنگ ، استوار نباشد پس انسان نیز باید خود را با هنجار هستی ، همگام و همراه سازد ، راستی ودرستی ، مهر و فروتنی و فروزة های نیک انسانی را در خود پرورش دهد .

 

  پرسش : اصول دین زرتشت برچه چیزهایی است ؟

پاسخ:بنیاد دین زرتشت بر هفت پایه استوار است :  یکتایی اهورامزدا  ـــ پیامبری اشوزرتشت  ــ  پیروی از اَشاـ داشتن اندیشه ، گفتار ، کردار نیک  ــ آزادی گزینش راه  ــ  پاداش کار نیک و پادافراه (کیفر) کار زشت  ــ جاودانی روان ــ رستاخیز .

 

 پرسش : خداوند در دینِ زرتشت چگونه معرفی شده است ؟

پاسخدر بینش اشوزرتشت  ،  خداوند با نام اهورامزدا معرفی شده است اهورا یعنی «هستی بخش» مز یعنی «بزرگ» و دا از «دانش و دانایی» آمده است بنابراین خداوند ، دانای بزرگ هستی بخش است که انسان را برده و بندة خویش نمی داند بلکه با خردی که به او هدیه کرده است جایگاه ارزشمند انسانی را به او پیشنهاد کرده است . 

 

  پرسش : آیا مراحل عرفان در دین زرتشت وجود دارد ؟

پاسخ : آری ، شناخت خداوند ، پرورش و پویایی ویژگی های اخلاقی و نزدیک شدن  به اهورامزدا، مهمترین هدف سفارش شده اَشوزرتشت در زندگی انسان است . پیام آور ایرانی باور داردکه اگر انسان رفتار خود را به شش فروزه یی که از خداوند سرچشمه گرفته هماهنگ سازد ، گذری به هفتمین مرحله نیز خواهد داشت و به جایی خواهد رسید که به جز خدا نخواهد دید .

نخستین گام در راه نزدیک شدن به اهورا ، وَهومن یا منش نیک است ، این واژه در زبان فارسی به بهمن تبدیل شده است . نیک اندیشی یکی از فروزه های ذاتی خداوند است که انسان نیز بایستی در نخستین گام آن را در خود پرورش دهد .

گام دوم ، گزینش اَشَه وَهیشْتَه یا بهترین اشویی است که در زبان فارسی به اردیبهشت تبدیل شده است . اشویی در ذات خداوند ، هنجار مطلق و توانایی نظم بخشیدن است ، این فروزه در انسان نیز کوششی برای هماهنگی در رفتار بر پایة اشویی ، یعنی پیوستن به راستی است .

خْشَترَه وَئیریَه که در زبان فارسی به شهریور تبدیل شده است توانایی مینوی و پادشاهی بر خود معنی می دهد توانایی گذشت و مهربانی ، توانایی کنترل رفتار ناهنجار اشا، توانایی دفاع از حق و مبارزه با دروغ ، توانایی رسیدن به آزادی و آزاد منشی و ..... که گام سوم در راه شناخت است .

گام چهارم ، فروزة  «مهرورزی» است که در گات ها به گونه سپنتَه آرَمئی تی بیان شده و در فارسی به سپندارمذ یا اسفند تبدیل شده است .

در بینش اشوزرتشت رابطة بین انسان وخدا بر مبنای دوستی و محبت است نه از روی ترس و بیداد ، پس انسان باید فروزة «مهرورزی» را در خود افزایش دهد ، خویشتنداری ، گذشت ، فروتنی ، مهربانی ، بخشندگی و دهشمندی از پرتوهای این فروزه هستند .

گام پنجم به صورت هَه اوروَتات ودر فارسی به گونه خورداد بیان شده در این مرحله رسایی وکمال در انسان پدیدار خواهد شد و او را به تدریج به انسان آرمانی نزدیک خواهد کرد.

در بینش اشوزرتشت رسایی و جاودانگی که ششمین مرحله است بهم پیوسته هستند . یعنی اگر انسان به رسایی برسد خود به خود به «بی مرگی» نیز خواهد رسید. اَمِرَه تات که در فارسی به صورت امرداد آمده ، جاودانگی معنی می دهد ، بی گمان این فروزه از ویژگی ذاتی خداوند است ولی انسان نیز بر پایة نظامی که در آفرینش او پیش بینی شده به گونه ای دیگر و به طور نسبی جاودانه خواهد شد .

هفتمین گام ، در راه عرفان و شناخت اهورا ، سرَئوشَه است این واژه در فارسی به گونه «سروش» بیان شده ، نور حقیقت و ندای اهورایی است که چون مشعلی ، نهاد انسان و دیدة دل عارف را روشن خواهد کرد ، بنابراین در کنار کار و کوشش ، مراحل عرفان نیز در انسان سپری می شود ، فروزه هایی چون پاکی و راستی ، توانایی سازنده و مهرورزی پویا خواهد شد تا رسایی و پایندگی در نهاد او فزونی یابد .

 

  پرسش : آیا دین زرتشت در باره تناسخ صحبتی می کند ؟

پاسخ : در هات 49 بند 11 از گاتها  اشوزرتشت می فرماید : روان بد اندیش - بد گفتار- بدکردار برخواهد گشت . ولى به چگونگی آن اشاره یی نشده است بیگمان تناسخ و برگشت روح به کالبدهای غیر انسانی مورد نظر پیامبر ایران نبوده است .

پرسش : درباره مبارزه نیکی و بدی آیا در مقابل بدیها و بدکاران می باید ساکت نشست یا باید   مبارزه کرد ؟ این مبارزه میتواند قهر آمیز باشد؟

پاسخ : اشوزرتشت در پیام خود به ویژه در هات 32 بند 16 از گات ها - مبارزه با بدی و دروغکار را به کمک ابزار دانایی یعنی سخن درست ، قاطع و دلایل منطقی می داند در هات 30 بند 9 و 10 وجود همازوری راستکاران و تازه کردن جهان را ابزاری برای مبارزه با زور دروغکاران می داند و در هات 31 بند 18- پیشنهاد می دهد که چنانچه بدکاران به راه راست نیامدند باید با قدرت در برابر آنها ایستادگی کرد .

 

پرسش : در گاتها از عدالت چگونه صحبت می شود ؟ اگر ممکن است چند مثال بیاورید .

پاسخ: اگر پرسش از عدالت خداوندی است ، در گاتها از آزادی واختیار کامل برای زن و مرد سخن به میان می آیدو این آزادی مربوط به قوم ، نژاد و افراد ویژه ای نیست و برای همگان است .   

خداوند در گاتها سراسر نیکی و داد است که نقش یاوری وهمکاری با انسان را دارد . اهورامزدا هیچگاه بین انسانها تفاوتی نمی شناسند مگر در انتخاب راه راست و نادرست - شخص گمراه ، اگر در عذاب وجدان بسر می برد از روی آزادی خود ، راه خویش را برگزیده و مسئول کردار خویش است .

بازتاب کردار نیک و بد هر فرد که برگرفته از خرد رسا و یا بی تفاوتی نسبت به اندیشه است به شخص باز خواهد گشت .

 

    پرسش : آیا در آیین زرتشت ، کشتن انسان در شرایطی مانند "مجازات اعدام" یا شرایط دیگر آزاد است ؟

پاسخ : در دین زرتشت سفارش شده تا هرفرد با یاری خرد خویش به سوی یگانه هنجار هستی یعنی راستی ، درستی و ارزش های نیک انسانی روی آورد  و آرمان پیامبر این است که ظلم ، بیداد ، ستم ، جنایت و هرگونه کرداری که از کژاندیشی سرچشمه گرفته باشد در بین مردم وجود نداشته باشد . بنابراین چنانچه فردی از هنجار اشا پیروی نکرد از فرهنگ زرتشتی جدا گشته است و مجازات او بر اساس قوانین موجود در زمان و مکان خواهد بود .

 

پرسش : آیا از نظر آیین زرتشت ، فرضیه داروین که اجداد بشر میمون بوده اند پذیرفتنی است ؟

پاسخ : آیین زرتشت راهکارهایی برای درست زیستن انسانها است و اخلاق ویژه ای را به هر فردسفارش می کند تا راه خوشبختی را دریابند و بکار گیرند و در باره آفرینش و اینگونه فرضیه ها به پیروی از دانش زمان اشاره دارد .

 

 پرسش : آیا « چینود پل » می تواند دلیلی بر مادی بودن دنیای دیگر باشد ؟

پاسخ : این پل در گات ها به نام چینَوَت  پِِرِتو آمده است که چین یعنی چگونه –  چینَوَت یعنی چگونه زیستی و پِرِتو یعنی گذرگاه است . چون روان در گذشته حالت مادی ندارد بنابراین این گذرگاه نمی تواند به صورت پلی که از چوب و سنگ و غیره ساخته شده تعبیر شود چینوت گذرگاهی است مینوی که روان  نیکوکاران از آن به شادمانی عبور خواهند کرد .          

 

 پرسش : در باور زرتشتی اعتقاد به دو گوهر همزاد و متضاد که هر یک بسته به موقعیت در اندیشه آدمی به شکل خوب یا بد بروز می کند وجود دارد پس هیچ عمل یا فکری مطلقا بد یا خوب نیست  بنابراین چرا در آیین زرتشتی دروغ  کلا ناپسند شمرده شده و مثلا دروغ مصلحت آمیز ، جایز نمی باشد ؟

            پاسخ : سرچشمه دروغ ، برخورد دو گوهر همزاد است که در اندیشه انسانٍ بی دانش ونادان به وجود می آید . انسانٍ دانا دراندیشه و باور خود ، از دو گوهر همزاد  نیکی وراستی را پویا  می سازد زیرا در بینش اشوزرتشت هنجار هستی تنها بر راستی ( اَشا) استوار است و هیچگاه به دنبال دروغ که آزار دهنده و آسیب رسان است نخواهد رفت . از آنجا که  هنجار هستی ، راستی است پس زرتشتیان از دروغ مصلحت آمیز نیز پرهیز می کنند زیرا مصلحت انسان در برقراری و گسترش راستی و همراه شدن با اَشا است .

 

 پرسش : آیا مزدای زرتشت به عاشقانی چون من امکان آن را می دهد تا راه اشویی را برای خود و برای همیشهانتخاب کنم ؟           

  پاسخ : اگر منظور از راه اشویی که مزدا سفارش کرده است ، پیوستن به اندیشه ، گفتار و کردار  نیک باشد بیگمان هر شخص خدا دوست و اندیشمندی آرزو دارد تا با انجام کار نیک که برگرفته از وجدان آگاه و خرد رسا می باشد ، انسان بودن خود را در هستی به نمایش بگذارد .

در این بینش راه اَشا یعنی ویژگی های پسندیده ، آگاهانه و از روی دانایی که در رفتار انسان شکل می گیرد و این حق هر شخص آزاد اندیشی است تا برای هر لحظه و همیشه از آن بهره مند گردد.

 

 پرسش : از دو ترجمه گات های دکتر علی اکبرجعفری و موبد فیروز آذرگشسب کدامیک را شما درست تر می دانید ؟

پاسخ : هر دو ترجمه ها از پیام اشوزرتشت است ولی ترجمه موبد فیروز آذرگشسب به بررسی واژگان پرداخته و با آوردن متن دین دبیره به تفسیر هر بند هم پرداخته شده و کامل تر است .  

برگرفته از  پایگاه فرهنگی اشیهن و از برگ پرسش و پاسخ با موبد نیکنام 

نویسنده: بیژن - ۱۳۸۳/٩/٥

مهر هفتمین‌ ماه‌ از یک‌ سال‌ هجری‌ خورشیدی‌ است. شانزدهمین‌ روز این‌ ماه، مهر روز نام‌ دارد. ایرانیان‌ قدیم‌ هر روز از یک‌ ماه‌ را به‌ نام‌ یکی‌ از ماههای‌ سال‌ نامگذاری‌ می‌کردند. هر ساله‌ از شانزدهم‌ مهر ماه‌ تا بیست‌ و یکم‌ به‌ مدت‌ 6 روز جشنی‌ را برپا می‌کردند که‌ مهرگان‌ نام‌ داشت. روز آغازین‌ جشن‌ را مهرگان‌ عامه‌ می‌نامیدند و روز پایانی‌ را مهرگان‌ خاصه. بنا به‌ روایت‌ بندهش‌ (از جمله‌ متون‌ زرتشتی)، مشی و مشیانه‌ (آدم‌ و حوا) در چنین‌ روزی‌ متولد شدند. ایرانیان‌ باستان‌ دو فصل‌ بیشتر نداشتند؛ تابستان‌ و زمستان. نوروز جشن‌ آغاز تابستان‌ بود و مهرگان‌ جشن‌ آغاز زمستان. درباره‌ی‌ مهرگان‌ در منابع‌ فارسی‌ و تازی، فراوان‌ نقل‌ شده‌ است. جشن‌ مهرگان‌ پس‌ از ورود اسلام‌ به‌ ایران‌ نیز ادامه‌ یافت. تنها در هنگامه‌ی‌ حمله‌ی‌ ویرانگر مغول‌ بود که‌ این‌ جشن‌ آیینی‌ و بسیاری‌ از آیینهای‌ دیگر بر افتاد و به‌ فراموشی‌ سپرده‌ شد. ویرانی‌ و فلاکتی‌ که‌ مغولان‌ به‌ بار آوردند آن‌ اندازه‌ گسترده‌ و فراوان‌ بود که‌ ایرانیان‌ را از «زمان» غافل‌ کرد و به‌ «خود» مشغول‌ داشت.

 «زمان»، مفاهیمی‌ است‌ که‌ آدمیان‌ بر «نیستی» و عدم‌ بسته‌اند تا توجیهی‌ بر وجود خود بیابند و نسبت‌ خود را با آن‌ مفاهیم‌ بسنجند. وقتی‌ موجودیت، خود زیر سوال‌ می‌رود، دیگر پرداختن‌ به‌ مفاهیم‌ زمان‌ موجبیت‌ خود را پیشاپیش‌ از دست‌ می‌دهد. آن‌ مفاهیم‌ مبدا و یا توقفگاه‌ شمرده‌ می‌شود و آدمی‌ فاصله‌ی‌ خود را با آن‌ مبدا یا توقفگاه‌ با مفاهیمی‌ دیگر پر می‌کند. در این‌ مفاهیم‌ عشق، خشم، اندوه، نفرت، حسرت، ترس، امید، پرسش، شگفتی‌ و... انباشته‌اند، اما این‌ حالات‌ و احساسات‌ که‌ برخاسته‌ از امیالی‌ عمیق‌ هستند همواره‌ خود را در پس‌ مفاهیمی‌ پنهان‌ می‌دارند که‌ اینک‌ هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ بر روی‌ هم‌ انباشته‌ شده‌اند، زاد و ولد کرده‌اند و تمامی‌ فضای‌ ذهن‌ و عین‌ آدمیان‌ را انباشته‌اند، به‌ گونه‌یی‌ که‌ دیگر امروزه‌ روز سخن‌ از آسمان‌ و زمین‌ و نور و روشنایی‌ و آفتاب‌ و باران‌ و گیاه‌ و جانور به‌ عنوان‌ پرسش‌ اساسی‌ آدمیان‌ مضحک‌ جلوه‌ می‌نماید.

 ابوریحان‌ بیرونی‌ در کتاب‌ آثارالباقیه‌ی‌ خود در باره‌ی‌ مهرگان‌ می‌نویسد: «گویند مهر که‌ نام‌ خورشید است. در چنین‌ روزی‌ ظاهر شد به‌ این‌ مناسیت‌ این‌ روز را بدو منسوب‌ کرده‌اند. پادشاهان‌ در این‌ جشن‌ تاجی‌ که‌ به‌ شکل‌ خورشید است‌ و در آن‌ دایره‌ای‌ مانند چرخ‌ نصب‌ بود به‌ سر می‌گذاشتند. گویند در این‌ روز فریدون‌ به‌ بیوراسب‌ که‌ ضحاک‌ خوانندش‌ دست‌ یافت. چون‌ در چنین‌ روزی‌ فرشتگان‌ از آسمان‌ به‌ یاری‌ فریدون‌ فرود آمدند به‌ یاد آن‌ در جشن‌ مهرگان‌ در سرای‌ پاشاهان‌ مرد دلیری‌ می‌گماشتند که‌ بامدادن‌ به‌ آواز بلند ندا می‌داد: ای‌ فرشتگان‌ به‌ سوی‌ دنیا بشتابید و جهان‌ را از گزند اهریمنان‌ برهانید و گویند خداوند در این‌ روز زمین‌ را بگسترانید و در اجساد روان‌ بدمید...» بلعمی‌ در این‌ باره‌ می‌نویسد: «آفریدون‌ ظفر یافت‌ و ضحاک‌ را بگرفت‌ و بکشت‌ و همان‌ روزگار تاج‌ بر سر آفریدون‌ نهاده، جهان‌ بر وی‌ سپرد و آن‌ مهر روز بود از مهرماه‌ و آن‌ را مهرگان‌ نام‌ کردند و عید کردند و آفریدون‌ به‌ ملک‌ بنشست.» سخن‌ از خورشید است، همچنین‌ آفرینش‌ و آبادانی‌ که‌ از پس‌ سیاهی‌ و ویرانی‌ آمده‌ است.

 در سایر اعیاد و آیین‌ ها نیز چنین‌ است؛ در گهنبار سال، تیرگان، سده، بهمنجنه، سیر سور، نوروز و... اصلا" آیینها و اعیاد جملگی‌ در سراسر سرزمینها از گذشته‌های‌ دور به‌ یادگار مانده‌اند. این‌ نه‌ بدان‌ علت‌ است‌ که‌ ماهیت‌ اعیاد و آیینها چنین‌ ایجاب‌ می‌کند که‌ مربوط‌ به‌ گذشته‌های‌ دور و باسابقه‌ی‌ چندین‌ هزار ساله‌ باشد یا بشر امروز امکان‌ آن‌ را ندارد که‌ چنین‌ آیینهایی‌ وضع‌ کند یا ماهیت‌ اسطوره‌یی‌ آیینها آنها را متعلق‌ به‌ گذشته‌ کرده‌ است‌ و امروز که‌ جهان‌ از اسطوره‌ و رمز و راز تهی‌ شده‌ است‌ دیگر ضرورت‌ پیدایش‌ چنین‌ آیینهایی‌ از میان‌ رفته‌ است.

از میان‌ داستانبافته‌های‌ بسته‌ شده‌ به‌ نیستی‌ که‌ آن‌ را به‌ هستی‌ بدل‌ می‌سازد و مفهوم‌ زمان‌ را پدید می‌آورد، عطفهایی‌ را می‌توان‌ مشاهده‌ کرد ک‌ نسلهای‌ پی‌ درپی‌ ذهن‌ و عین‌ آدمیان‌ را به‌ خود معطوف‌ داشته‌ است. اساطیر پیش‌ از آنکه‌ افسانه‌ باشند، پیش‌ از آنکه‌ موهومات‌ و پنداشته‌های‌ آدمیان‌ اولیه‌ باشند، پیش‌ از آنکه‌ از رمز و راز و خرافه‌ حکایت‌ کنند، حکایت‌ از دنیایی‌ می‌کنند که‌ مفاهیم‌ و سوژه‌ها در آن‌ بسیار معدود واندکند، آنقدر معدود که‌ می‌توان‌ آنها را تک‌ تک‌ کنار زد و شمرد. انسان‌ به‌ هر طرف‌ روی‌ می‌کند به‌ جز کلبه‌هایی‌ از خشت‌ و گل‌ و معدودی‌ ابزار، زمین‌ پهناور می‌بیند و آسمان‌ گسترده، درختان‌ سربه‌ فلک‌ کشده‌ می‌بیند و گیاهان‌ انبوه، ستارگان‌ و سیارگان، ماه‌ و خورشید، ابر و باران، نور و تاریکی، روز و شب. اینها نه‌ تنها سوژه‌هایی‌ در مقابل‌ <عین>‌ که‌ مفاهیمی‌ احاطه‌ کننده‌ در ذهن‌ شان‌ نیز هستند. بشر آن‌ عصر به‌ مانند بشر امروز با سوژه‌های‌ بی‌ شمار و مفاهیم‌ پایان‌ناپذیر روبه‌رو نبوده‌ است. بشرِ‌ امروز نیز می‌تواند آسمان‌ و ستارگان‌ و سیارگان‌ و زمین‌ و ماه‌ و خورشید و درختان‌ را ببیند، اما دیگر چگونگی‌ پیدایی‌ این‌ عناصر و تاثیر آنها بر زندگی‌اش‌ برای‌ او از اهمیت‌ و حساسیت‌ برخوردار نیست.

این‌ نه‌ بدان‌ علت‌ است‌ که‌ بشر امروز توانسته‌ است‌ به‌ مدد پیشرفت‌ علم‌ به‌ پاسخ‌ بسیاری‌ از پرسشهایش‌ دست‌ یابد. نایافته‌ها و نادانسته‌های‌ آدمی‌ آنقدر بی‌ شمار است‌ که‌ در مقابلش، دانسته‌های‌ او جلوه‌یی‌ ندارند. مساله‌ اینجا است‌ که‌ اگر در آن‌ اعصار فاصله‌ی‌ میان‌ ذهن‌ و عین‌ آدمی، - میان‌ آنچه‌ به‌ عنوان‌ خویشتن‌ احساس‌ می‌کرد؛آنچنان‌ که‌ ما احساس‌ می‌کنیم‌ - و آنچه‌ جهان‌ پیرامونی‌اش، بیشتر از بی‌مفهومی‌ و بی‌سوژگی‌ انباشته‌ شده‌ بود. همین‌ هم‌ موجب‌ می‌شد که‌ بشر آن‌ روزگار خورشید را به‌ واقع‌ ببیند، یعنی‌ خورشید علاوه‌ بر عین، ذهنش‌ را نیز انباشته‌ کند. در حالی‌ که‌ بشر امروز از صبح‌ هنگام‌ که‌ از خواب‌ برمی‌خیزد از آماده‌ سازی‌ صبحانه‌ و روانه‌ کردن‌ فرزندان‌ به‌ مدرسه‌ تا مسایل‌ کار و اتومبیل‌ و هزینه‌های‌ آب‌ و برق‌ و تلفن‌ و خورد و خوارک‌ و پوشاک‌ و پزشکی‌ و تفنن‌ و گردش‌ گرفته‌ تا مسائل‌ محلی‌ و منطقه‌یی‌ و کشوری‌ و جهانی‌ از قبیل‌ سیاست‌ و انتخابات، جنگ‌ و سلاحهای‌ هسته‌یی‌ و بحرانهای‌ آب‌ و سوخت‌ و اختلافات‌ فلسفی‌ و هنری‌ و عقیدتی‌ و... دهها هزار سوژه‌ و مفهوم‌ دیگر از قبیل‌ مصنوعات‌ و دست‌ ساخته‌های‌ آدمی‌ که‌ فضای‌ ذهن‌ و عین‌ را احاطه‌ کرده‌اند و لحظه‌یی‌ فضا را خالی‌ نمی‌کنند روبه‌رو است، که‌ به‌ ناچار و به‌ ناگزیر و تا حدودی‌ غیرارادی، فقط‌ تعداد اندکی‌ از آنها را برمی‌گزیند و توجهش‌ را به‌ آنها مبذول‌ می‌دارد و بقیه‌ را به‌ ذهن‌ راه‌ نمی‌دهد.بشر امروز در خانه، محله، منطقه، شهر کشور و دنیایی‌ چشم‌ به‌ جهان‌ می‌گشاید که‌ ساختارش‌ از هزاران‌ سال‌ پیش‌ به‌ این‌ سو به‌ تدریج‌ شکل‌ گرفته‌ و آنقدر مفاهیم‌ به‌ روی‌ هم‌ انباشته‌ شده‌اند که‌ او دیگر حتی‌ توان‌ فهم‌ پدیده‌های‌ طبیعت‌ از قبیل‌ ماه‌ و خورشید و... را ندارد. اینکه‌ عده‌یی‌ به‌ طور تخصصی‌ به‌ موضوعاتی‌ از این‌ قبیل‌ بپردازند متفاوت‌ از این‌ است‌ که‌ ذهن‌ و ضمیر و احساسات‌ و باورهای‌ مردمانی‌ با سوژه‌هایی‌ از این‌ قبیل‌ انباشته‌ شود و شکل‌ بگیرد.

واقعیت‌ امر آن‌ است‌ که‌ دنیای‌ ما در عصر فعلی‌ دنیایی‌ است‌ بسیار شلوغ‌ و انباشته‌ شده‌ از سوژه‌ها و مفاهیم‌ ریز و درشت. در دنیایی‌ چشم‌ می‌گشاییم‌ که‌ از دست‌ ساخته‌های‌ آدمی‌ انباشته‌ شده‌ است. امیال، احساسات‌ و اراده‌ها بر همین‌ دست‌ ساخته‌ها معطوف‌ می‌شود و دغدغه‌ها نیز از همانها گرفته‌ می‌شود. نه‌ مجالی‌ برای‌ درک‌ طبیعت‌ هست‌ ،نه‌ چنین‌ درکی‌ به‌ سادگی‌ امکان‌پذیر است، چرا که‌ با وجود انباشته‌ بودن‌ فضا و محیط‌ پیرامونی‌ از مفاهیم‌ و سوژه‌هایی‌ که‌ حاصل‌ هزاران‌ سال‌ زندگی‌ آدمی‌ و بی‌شمار انسان‌ هوشمند است، بسیاری‌ از عناصر و موضوعات‌ اصلی‌ دچار عادت‌ و روزمرگی‌ شده‌اند. با آنها سروکار داریم، اما درکشان‌ نمی‌کنیم، ارتباط‌ حسی‌ برقرار نمی‌کنیم. بمانند بسیاری‌ از اشیای‌ منزلمان‌ یا کوچه‌ و دیوارهای‌ شهرمان‌ یا اعمال‌ روزمره‌مان‌ که‌ از فرط‌ تکرار به‌ عادت‌ بدل‌ شده‌اند و با آنها مواجه‌ می‌شویم‌ بدون‌ اینکه‌ حسی‌ را در ما برانگیزند. سخن‌ بر سر این‌ نیست‌ که‌ کدام‌ حالت‌ بهتر است. وضعیت‌ انسانهای‌ باستان‌ که‌ مفاهیم‌ بنیادینِ‌ اعیاد و آیین‌هایشان‌ را، عناصر طبیعی‌ تشکیل‌ می‌دادند یا وضعیت‌ انسان‌ فعلی‌ که‌ در طول‌ یکسال‌ مراسم‌ و برنامه‌های‌ زمانبندی‌ شده‌ از قبیل‌ لیگ‌ فوتبال‌ دارد و یا روزهایش‌ را به‌ نام‌ مشاغل‌ و حرفه‌های‌ گوناگون‌ نامگذاری‌ می‌کند. سخن‌ بر سر بهتری‌ این‌ یا آن، حسرت‌ بر آن‌ و اعتراض‌ بر این‌ و... نیست. سخن‌ این‌ است‌ ک‌ دنیای‌ امروز انباشته‌ و لبریز از مفاهیم‌ و سوژه‌های‌ خارج‌ از شمار است‌ که‌ در طول‌ هزاران‌ سال‌ زندگی‌ بشر بر روی‌ کره‌ی‌ خاکی‌ می‌باشد و حاصل‌ طبیعی‌ این‌ استقرار. «مدرن» چیزی‌ نیست‌ جز انفکاک‌ تدریجی‌ مفاهیم‌ تولیدی‌ بشر از پاسخ‌ به‌ «چرا» و «کجا» به‌ سوی‌ پاسخ‌ به‌ «چگونه» و «همین‌ جا». از چرا آمده‌ایم‌ و به‌ کجا باید برویم‌ به‌ سوی‌ چگونه‌ باید زندگی‌ کنیم‌ و اینجا را چگونه‌ بسازیم‌ ؛از عطفی‌ به‌ عطف‌ دیگر؛ و تغییر و تبدیل‌ به‌ وجود آمده‌ حاصل‌ انباشته‌ شدن‌ تدریحی‌ فضای‌ ذهن‌ و عین‌ از مفاهیم‌ و دست‌ ساخته‌های‌ انسانی‌ است‌ ،نه‌ چیز دیگر.

:: دوستان گرامي! براي ياري رساندن در پرورشِ پيامِ اهوراييِ اشو زرتشت دستورِ زير را به قالب بلاگ خود بيافزاييد

:: براي تهيه کتاب ها و منابعِ موردِ نياز در موردِ فرهنگ و انديشه نياکان و دینِ زرتشت مي توانيد در تهران به

کتابفروشيِ فرَوَهَر

 نشاني:خيابان انقلاب، خيابان فلسطين جنوبي، شماره 6 مراجعه نماييد.

:: گاتها را با فرمت PDF از اينجا بر روي سيستم خود ذخيره كنيد:

 دانلود متن گاتاها

نویسندگان وبلاگ:
سرای مهربانان: :: مهربانانی که به سرود زرتشت پيوند می دهند بهترست «بيژن» را آگاه گردانند تا نسبت به افزودن نام بلاگ آنان به سرای مهربانان اقدام کند.
وبسایت های سودمند در زمینه پژوهش در مزدیسنا:
کدهای اضافی :