سرود زرتشت
تارنگاری درباره ی زرتشت ، زرتشتیان و مطالب پیرامون آنها
پیوند به سرود زرتشت
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: بیژن - ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

چهل‌ روز پس از جشن شب چله، آبان روز از بهمن ماه در تقویم زرتشتی و در چهله‌ی زمستان، جشن سده ، به پهلوی "سَت" یا "سده سوزی" برگزار می‌شود که جشنِ پیدایش آتش است.

برخی داستان پیدایش سده را به اردشیر پاپکان، برخی به هوشنگِ پیشدادی و و برخی دیگر به گیومرت  نسبت داده اند. اما آنچه که اهمیت دارد اینست که این جشن را ما ابرانیان، سالها و سالهاست که بر می گزاریم.

سده جشنِ ملوکِ نامدار است   ز افریدون و از جم یادگار است

 

 

روش برگزاری جشن سده توسطِ مزدیسنان

مردم از روزهای قبل مشغولِ حمع آوریِ هیزم برای جشن می شوند و همه را در یکجا می انبارند. در عصر این روز پس ازغروب آفتاب، سه تن از موبدان با جامه‌ سپید به سوی توده‌ای از هیزم خشک که از پیش آماده گردیده می‌روند و گروهی از جوانان که آنان هم جامه‌ی سپید بر تن دارند با هموخ‌های (مشعل‌های) روشن، موبدان را همراهی می‌کنند. موبدان بخشی از اوستا که بیشتر آتش نیایش است را می‌سرایند و موبد بزرگ با آتشدان و جوانان سپید پوش با هموخ‌ها هیزم‌ها را می‌افروزند. سپس، گروه نوازندگان از آغاز تا پایان جشن، آهنگ می‌نوازند و همه با شادی، پیروزی روشن شدنِ آتش سده را جشن می‌گیرند. به همین سادگی!

 

اهمیتِ آتش نیایش در جشنِ سده

سروده آتش-نیایش که در میانه ی این جشن از سوی مردم و موبدان خوانده میشود، واقعاً سروده ی زیبایی است و بخشی از ادبیاتِ مزدیسناست. سروده ی آتش نیایش به یسنای ۶۲ نیز معروف است. در ادامه بخشی از این سروده ی زیبا را می آوریم:

یتا اهو وییریو ! [دوبار]

ستایش و نیایش،

و هدیه خوب و هدیه ی آرزو شده ،

و هدیه دوستانه را آرزو دارم،

برای تو ای آتش، ای پسر اهورا مزدا!

قابل ستایش و نیایش هستی،

قابل ستایش و نیایش باشی،

در خانه ی مردمان.

خوشبخت باشد آن مرد،

که تو را بستاید، به راستی فراستاید.

هیزم در دست، برسم در دست.

شیر در دست، هاون در دست.

(۲)

هیزم [برایت] فراهم شود.

بوی خوش فراهم شود.

خورش فراهم شود.

اندوخته فراهم شود.

«برنایی» به نگاهبانی تو بواد!

«آگاهی» به نگاهبانی تو بواد!

ای آتش، ای پسر اهورا مزدا!

(۳)

سوزان باشی در این خانه.

بی گمان سوزان باشی در این خانه.

فروزان باشی در این خانه.

شعله ور باشی در این خانه.

به زمانی دیرپا.

تا به فرشگرد (=رستاخیز) توانا.

همچنان تا به فرشگردِ توانای نیک.

برای خواندنِ متنِ کاملِ آتش نیایش کلیک کنید!

برای برگزرایِ جشنِ سده به جمعیتهای زیاد و مراسمِ مذهبیِ آنچنانی نیاز نیست! مهم خلوصِ نیت و خواستار شادی بودن است. هرکس می تواند این شادوارگی را با عزیزانِ خود و در هرکجا برگزارد. مهم شاد بودن و سپاسگزاری از آتش و پدیده های مینویِ اهورا مزداست. سده ی خوشی داشته باشید!

نویسنده: بیژن - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

دادستانِ دینی (پهلوی: داتستان دینیگ) اثری است به فارسی میانه از منوچهر، پسر گشن جم که برادر زاد سپرم،هیربد و رئیس طبقهء روحانیان پارس و کرمان بود و در نیمهء دوم قرن سوم هجری(نهم میلادی) یعنی حدود دوازده قرن پیش می‌زیست.

منوچهر، افزون بر دادستان دینی، مؤلف سه نامه است مشهور به نامه‌های‌ منوچهر و در ردّ بدعت‌هایی که برادرش،زاد سپرم،در مورد ساده کردن مراسم تطهیر بر شنوم نهاده بود.

دادستان دینی به معنی«مجموعهء آرای دینی»،مشتمل بر یک مقدمه و 92 پرسش مهر خورشید، پسر آذرماه و بهدینان دیگر و پاسخ منوچهر به آنهاست. مقدمهء این‌ اثر، نثری پیچیده دارد. باتوجه به مقدمه می‌توان فهمید که این پرسش‌ها مکتوب بوده‌اند و منوچهر در فرصت مناسب به آنها پاسخ داده است. مطالب دادستان دینی بسیار متنوع‌اند و تقریبا به همهء مسائل دینی و موضوعاتی که به‌طور غیرمستقیم با دین ارتباط دارند،پرداخته‌ است. مانند مطالب مربوط به آیین‌های دینی، قوانین، حقوق، مسائل اجتماعی و اخلاقی و..

معرفی سازمان زنان زرتشتی تهران:

  • اهداف: سازمان زنان زرتشتی با هدف گردهم آوردن بانوان و دوشیزگان زرتشتی و بالا بردن سطح اگاهیهای دینی، فرهنگی‌، حقوقی، بهداشتی... و در نتیجه بهبود وضع زندگی‌ شخصی‌ و اجتماعی آنان و همچنین حمایت از همکیشان و هموطنان نیازمند، بدون دخالت در امور سیاسی تشکیل گردید. 
  • موسسین این سازمان عبارت بودند از روانشادان :
     فرنگیس خانم یگانگی منوّر آبادیان، فیروزه افسری، بانو بهزادیان، لعل جمشیدیان، منیژه شاهرخ، شیرین فروتن، پریدخت مهر.
  • موضوع فعالیت : فعالیت های فرهنگی اجتماعی مربوط به زنان زرتشتی.
  • نشانی : تهران – خیابان جمهوری – خیابان میرزا کوچک خان – کوی زرتشتیان – پلاک 8 طبقه سوم

    تلفکس : 66706419 / ایمیل: sazeman_zanan_zo_ir@yahoo.com
  • وبسایت: http://zananzartoshti.ir/

سخن زرتشت به پوروچیسته درباره ازدواج:

  • در گات‌ها، هات ۵۳، پند اشو زرتشت به دخترش پوروچیستا هنگام ازدواج با جاماسپ وزیر دوران کی گشتاسپ چنین آمده‌است:

    اینک تو ای پوروچیستا، ای جوان‌ترین دختر زرتشت، من از روی پاکی و راستی و نیک منشی، جاماسپ را که از راست‌کرداران و پشتیبانان راه راستی است، جهت تو برگزیده‌ام. پس اکنون برو و در این باب بیندیش و خردت را راهنما قرار داده و پس از موافقت به اجرای مراسم مقدس ازدواج پرداز.

مهرگان، دیروز و امروز (روش برگزاری جشن مهرگان)

+ راشین یا رَشْنْ از ایزدان بزرگ مزدیسنا و ایزد دادگری‌است.

نویسنده: بیژن - ۱۳۸٦/٥/۸

گاتها، نگارش موبد فیروز آذرگشسپ

گاتها، نگارش موبد رستم شهزادی

گاتها ، نگارش حسین وحیدی

Gatha, Firouz Azargoshasp ,English

:: چنانچه در خارج از ایران زندگی میکنید و دسترسی به نسخه کاغذی آن ندارید بهترست از صفحات گاتاها "پرینت" بگیرید.

:: برای دانلود باید بر روی گزینه "راست-کلیک" کنید و از منوی پیشِ رویتان، گزینه save target as را انتخاب نمایید.

نویسنده: بیژن - ۱۳۸٤/٥/٢۳


درباور ایرانیان قدیم ، نگاهبانی از چیزهای نیک و خوب برعهده ی فرشتگان و ایزدان بوده است و در برابر آنها همواره دیوان و اهریمنیان قرار داشته اند که از خوبی بیزار و پراکننده ی زیانکاری ، ویرانی ، زشتی و ناپاکی بوده اند. دیوان با منش اهریمنی خود همواره در میان اریاییان و دیگر انسانها خشم و دروغ و آز و فریب و خشکسالی و بیماری و مرگ را می پراکنند و در برابر آنها نیز ایزدان به پیکاربا آنها برای برقراری نیکی و خوشی در گیتی و برای آسایش مردمان می پرداختند. این پیکار، پیکاری همیشگیست. پیکاری میان نیکی و بدی ، هورمزد و اهریمن و تمام چیزهای دوگانه. از دیگر سو چنین باورهایی همواره برانگیزاننده ی باور« دلاوری» در میان مردم ما بوده است.

 ایرانیان از زمانهای بسیار دور بکار کشاورزی و دامداری سرگرم بوده اند و از همین روی ، باران و ابادانی بدرون باورهای این مردم نفوذ کرده و خود را گسترانده است. در زیر ، یکی از باورهای ایرانیان باستان درباره ی یکی از نبرد های نیکی و بدی که درباره ی خشکسالی ست و با فصل گرما نیز بی مناسبت نیست آورده می شود.

 

تشتر

ستاره «تشتر» نام فرشته ی باران است. در جریان خرد ایرانی ، چون اهورا مزدا جهان را آفرید ، ستاره ی تشتر را به آبیاری عالم دستور داد تا ابر از باران ببارد و و زمین را زنده و سیراب گرداند و گیاهان را خرمی بخشد و گل ها را بشکفد و رودها و چشمه ها را پرآب سازد و سرزمینهای آریایی را سرسبز و آباد گرداند. از دیگر سو «اهریمن» بد-نهاد که همواره دشمن نیکی و خوشی و آبادی بود، چون خوبی جهان اهورا مزدا را دید حسد برد و خشمگین شد و با راستی به ستیزه برخاست. اهریمن، دیو خشکی را که « اَپوش» نامداشت بر آن گماشت تا باد گرم بوزاند و زمین ها را خشک کند و گل و گیاه را پژمرده سازدو رود و چشمه را بخشکاند.

 ستاره «تشتر» نام فرشته ی باران است. در جریان خرد ایرانی ، چون اهورا مزدا جهان را آفرید ، ستاره ی تشتر را به آبیاری عالم دستور داد تا ابر از باران ببارد و و زمین را زنده و سیراب گرداند .

 

فرشته باران

آنگاه ستاره تشتر طلوع کرد و بیاری هورمزد برخاست. نخست خودرا بگونه ی جوانی پانزده ساله با قامت بلند و اندام توانا و چشمان درشت و چهره ی تابنده درآورد و پس از آن بمدت ده شبانه روز در آسمان پرواز کرد و از ابرها باران بارید. پس از ان خود را بگونه ی گاو نر زرین شاخ با تنی زورمند در اورد و ده شبانه روز در آسمان پرواز کرد و ابرها را بر زمین باراند. سوم بار ، تشتر خود را بگونه ی اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و لگام زرنشان در اورد و ده شبانه روز در اسمان پرواز کرد و از ابرها باران بارید . قطرات باران ، هریک به درشتی یک پیاله بود. پس آب بقامت یک مرد بالا آمد و سراسر زمین را فرا گرفت. جانوران زیان بخش و زهرآگین همه هلاک شدند و در سوراخهای زمین فرو رفتند. آنگاه نسیم ایزدی از جانب هورمزد وزیدن گرفت و ابها را به دورترین نقطه ی زمین راند. ازین آبها دریای «فَراخ-کرت» پدید آمد.

 

دیو خشکی

از لاشه ی جانوران زیان بخش و زهرآگین که بر زمین مانده بود، زهر تراوید و از آن خاک آلوده شد. برای آنکه زمین سراسر پاک و شسته شود، باز هم تشتر بگونه ی اسبی سپید و زیبا با گوشهای زرین و سم های بلند و لگام زر نشان در کنار دریای فراخکرت فرود آمد.

دیو خشکی نیز  به ستیزه برخاست و بگونه ی اسبی سیاه و دم کل و بی بال و بریده گوش، درکنار دریای فراخکرت فرود امد.

دو اسب در هم اویختند و سه شبانه روز زورآزمایی کردند. اما در سرانجام این مبارزه، فرشته ی باران شکست خورد و دیو خشکی او را هزار گام از دریای فراخکرت دور انداخت. پس از آن بود که خشکی و تشنگی بر جهان غالب گشت.

 

زور آزمایی دیگر

تشتر ، پس از شکست از اپوش هراسان شد و خروش برآورد و بدرگاه هورمزد نالید: «وای برمن، وای بر آبها و گیاهان زمین! وای بر مردمان! چرا از من یاد نمی کنندو مرا نمی ستایند تا از ستایش انها نیرو گیرم و با دیو خشکی نبرد کنم. ای هورمزد ! ای آفریننده ی جهان، مرا یاری کن و نیرو بخش تا سراسر جهان را سیراب کنم.»

پس از آن هورمزد ، تشتر را یاری کرد و او را نیروی ده اسب و ده شتر و ده گاو و ده رود بخشید. آنگاه تشتر با چنین نیروی فراوانی در کنار فراخکرت فرود آمد . از پی او اپوش از جانب اهریمن و با ظاهری ناخوشایند به کارزار با او آمد.

 

چیرگی تشتر

 «خوشا بر من ای هورمزد! خوشا بر شما ای گیاهان و آبهای روی زمین ! خوشا بر شما ای سرزمین آریایی. اکنون جوی ها پرآب خواهند شد و بسوی کشتزارها و چمن ها روان خواهد گشت.»

نزدیک  نیمروز تشتر بر اپوش چیره گشت و او را شکست داد و هزار گام از دریای فراخکرت دورش کرد. پس از آن، تشتر بانگ شادی و کامیابی بر آورد :

«خوشا بر من ای هورمزد! خوشا بر شما ای گیاهان و آبهای روی زمین ! خوشا بر شما ای سرزمین آریایی. اکنون جوی ها پرآب خواهند شد و بسوی کشتزارها و چمن ها روان خواهد گشت.»

آنگاه تشتر دوباره بگونه ی اسب سپید و زیبایی بدریای فراخکرت فرود آمد. دریا را بجوش اورد و از دل آبها موج انگیخت و خروش و تلاطم برپا کرد. از کوهی که در میان دریای فراخکرت است مه برخاست و ابر به جنبش آمد و باد جنوب وزیدن گرفت.  آنگاه باد جنوب ابر و مه را پیش راند و باران و تگرگ را بسوی کشتزارها و منزلگاهان هفت کشور برد.

 

سِپینچکَر

تشتر، گرز بر سر آنها کوفت. از ضربت گرز، اتشِ «وازشتَه» یا وازِشت ، شراره کشید و سپینچکر را هلاک کرد.

دیو خشکی پس از شکست از تشتر، دیوی بنام «سپینچکر» را بیاری گرفت و باز به نبرد با تشتر شتافت. تشتر، گرز بر سر آنها کوفت. از ضربت گرز، اتشِ «وازشتَه» یا وازِشت ، شراره کشید و سپینچکر را هلاک کرد. ازین ضربت، خروشی از نهاد سپینچکر برخاست . رعدی که هنگام باران از برق میشنویم این خروش است. پس از آن تشتر، ده شبانه روز باران فرود آورد و زهری را که از لاشه ی جانوران زیان آور برخاک مانده بود با آب آمیخت و بدریا برد. شوری آب دریا از ینجاست.

پس از سه روز، دیگر بار باد ایزدی برخاست و آبها را به انتهای زمین برد و ازین آبها «سه دریای بزرگ و بیست و سه دریای کوچک» و «دو چشمه ی بزرگ و دو رود پرآب» پدید آمد.

-----------

+ از تمام پیام های دوستانه و مهربانانه یارانم سپاسگزارم.

+ بزودی بهمه ی مهربانانی که به سرود زرتشت پیوند داده اند نیز از سوی این وبلاگ پیوند داده خواهد شد.

نویسنده: بیژن - ۱۳۸٤/۳/۱٦


«ارداویرافنامه» یکی از محبوب ترین متون داستانی پهلوی ساسانی یا فارسی میانه زرتشتی، ویراسته و برگردانِ کیخسرو دستور جاماسپ جی جاماسپ آسا با مقدمه دکتر کتایون مزداپور از انتشارات توس است.
«ارداویرافنامه» از معدود متون پهلوی است که در سده های بعد به دلیل محبوبیتش در میان مردم، به کرات رونویسی شد. «ارداویرافنامه» داستانی دینی است که در آن قدیسی به نام «ویراف» یا «ویراز» به بهشت، دوزخ و برزخ سفر می کند تا در باب درستی آداب و رسوم و آیین ها و تفسیرهای مذهبی دین زرتشتی اطمینان حاصل کند. «ویراف» بدین منظور از سوی روحانیون و موبدان دین بهی مامور این سفر معنوی هفت روزه می شود.

 «ارداویرافنامه» داستانی دینی است که در آن قدیسی به نام «ویراف» یا «ویراز» به بهشت، دوزخ و برزخ سفر می کند تا در باب درستی آداب و رسوم و آیین ها و تفسیرهای مذهبی دین زرتشتی اطمینان حاصل کند.

در این سفر روان «ارداویراف» از تن او جدا می شود و هر روز به مکانی از عالم (بهشت، دوزخ و برزخ) سفر می کند. او از پل «چینود» که بعدها در دین اسلام به نام «پل صراط» از آن یاد می شود می گذرد؛ با بوی خوش بهشت به آنجا کشانده می شود و جایگاه روان پرهیزکاران بهشتی را با راهنمایی سروش اشو و ایزد آذر می بیند، سپس به برزخ یا «همستگان» کشانده می شود و از آنجا همچنان با راهنمایی سروش اشو و ایزد آذر با «بوی بد» و «باد سرد» به دوزخ کشیده می شود. جایی که مردمان بر سر عهد و پیمان خود نبودند یا دین زشت را تابعیت نمی کردند. از نظر «ارداویراف» سه روزی که او به دیدار از روان دوزخیان می گذراند به اندازه نه هزار سال می گذرد. او شاهد کیفر گناهکاران دوزخ بود. بیشترین گناهکاران کسانی بودند که به گناه «خیانت و پیمان شکنی» آلوده شده بودند. «ارداویرافنامه» دارای فهرستی از عناوین کارهای نیک و کارهای بد است.
بدین ترتیب، روان «ارداویراف» این روحانی که از سوی دیگر روحانیون و موبدان به این سفر معنوی ماموریت یافته بود، پس از هفت روز به تن خود باز می گردد.
«ارداویراف» پس از پیوستن به تن خود، کاتبی را فرا می خواند تا شرح سفر خود را بنویسد و آن را «ارداویرافنامه» بنامد.
دکتر «کتایون مزداپور» زمان تالیف نسخه اولیه این داستان را به اواخر دوره ساسانیان نزدیک می داند و نه بیشتر. اما به نظر می رسد که بازنویسی این داستان خیالی _ دینی در حدود سده سوم هجری در ایران صورت گرفته باشد. از آن زمان تاکنون به دلیل محبوبیت و اقبال نزد مردم بارها و بارها بازنویسی شده است. اما مضمون داستان یعنی سفر روان یک روحانی به عوالم بهشت، دوزخ و برزخ و بازدید از نتایج اعمال نیک و بد انسان، در ایران سابقه کهن تری از زمان تالیف «ارداویرافنامه» دارد. دکتر کتایون مزداپور در مقدمه این کتاب در این باره آورده است: «

 از نظرگاه تاریخی، تصور رفتن به دنیای پس از مرگ در زندگانی و ‌آوردن خبری از آن، در ایران سابقه دارد.

نخستین آنها در آیین زرتشتی به زمانی منسوب است که پیامبر گشتاسب شاه را به دین دعوت می کند. هیچ استدلالی گشتاسب را به شوق نمی آورد جز آن که او را در رویا و خلسه به جهان دیگر می برند و جایگاه بهشتی او را پس از پذیرفتن دین در آن جهان باقی نشانش می دهند. از آن پس است که گشتاسب دین می پذیرد ...


مورد دیگر که تاریخ تقریبی آن را می دانیم (کتیبه کرتیر در سر مشهد احتمالا در 290 میلادی و یا به احتمال ضعیف تر، در اوایل سلطنت بهرام سوم نوشته شده است) به کریتر، روحانی زمان اردشیر یکم ساسانی تا بهرام، پسر بهرام (بهرام دوم؛ 276 _ 292) و بهرام سوم نیز نرسی باز می گردد.

در کتیبه های کرتیر، در سر مشهد و نقش رست

 «ارداویرافنامه» به دلیل شباهت مضمونی بسیار، با «کمدی الهی» نوشته شاعر بزرگ ایتالیا دانته آلیگیری مقایسه می شود..

م و نقش رجب به کشف و شهودی اشاره شده است که با ارداویرافنامه شباهت تام دارد.»

«ارداویرافنامه» به دلیل شباهت مضمونی بسیار، با «کمدی الهی» نوشته شاعر بزرگ ایتالیا دانته آلیگیری نیز مقایسه می شود. از «ارداویرافنامه» تحریرهای پهلوی، پازند، سانسکریت و گجراتی وجود دارد که نشان محبوبیت این متن در نزد مردمان آن زمان است.
در سده حاضر به جز پژوهندگان غربی چون «فیلیپ ژینیو» و «ج.ا.پوپ»، پژوهشگران ایرانی نیز «ارداویرافنامه» را ویرایش و ترجمه هایی به زبان فارسی انجام داده اند که از جمله می توان از «ادیب السلطنه سمیعی» یاد کرد که این متن را به نظم در آورد و «بهرام پژدو» اندیشمند و شاعر زرتشتی نیز آن را به زبان زرتشتی برگرداند. همین طور رشید یاسمی در سال 1314 و مهرداد بهار در سال 1342 ترجمه هایی از این متن پهلوی به زبان و خط فارسی انجام دادند.
کتاب «ارداویرافنامه» متن انتقادی پهلوی، ویراسته کیخسرو دستور جاماسپ جی جاماسپ آسا با مقدمه کتایون مزداپور دارای متن پهلوی و برگردان متن پهلوی به فارسی به صورت نظم است.  

نویسنده: بیژن - ۱۳۸۳/٩/٢٥

مشی و مشیانه نخستین جفت بشر در فرهنگ اساطیری ایران باستان هستند و روایت تولد این دو به این شکل است که هنگامی که کیومرث را گاه میرش و تسلیم کردن جان به جان آفرین فرا رسید، بر پهلوی چپ خویش بر زمین افتاد و در واپسین دم حیات، نطفه زنده و بالنده اش که سرخ گون بود بر زمین ریخت، و چون بر آن پرتوهای پاک و تابناک مهرشید بتابید، آن را شفاف و پاکیزه گردانید و باروری بخشید. پس از چهل سال، از این نطفه، دو گیاه بر دمیدند که در آغاز چنان به هم پیچیده و درهم تنیده بودند که بازوانشان از پشت به شانه هایشان آویخته بود و پیکرهایشان به هم چسبیده بود. سپس آن دو، سیمای بشری یافتند و روح انسانی در کالبد گیاهی شان دمیده شد و مشی و مشیانه نام گرفتند.اهورامزدا آنان را بدرود گفت و به پارسایی و نژادگی فراخواند و آن دو موجود مطهر و تبرک یافته از دم ایزدی گام بر زمین نهاند و نخستین سرود خویش را در ستایش او  سردادند.

برخی از پژوهشگران این گیاه ریباس را که مشی و مشیانه از آن به وجود آمدند، از جنس و رده گیاهی دانسته اند که امروزه مهرگیاه نامیده می شود.

مشی و مشیانه را در زبان ها و منابع گوناگون با نام های کمی متفاوت معرفی کرده اند. در تاریخ مسعودی «مهلا و مهلیانه»، در تاریخ طبری «ماری و ماریانه» و در زبان خوارزمی «مرد و مردانه» نامیده شده اند. هم چنین با نام های مشیگ و مشیانگ، ملهی و ملهیانه، مش و ماشان، میشی و میشانه، میشا و میشانی، مشه و مشیانه، مشی و مشانه، مهلا و مهلینه ، نیز نامیده شده اند.

ابوریحان بیرونی در کتاب « آثارالباقیه» در تولد و زندگی مشی و مشیانه حکایت زیرین را- که بنا به نوشته خودش، از ابوالحسن آذر خورای مهندس شنیده- روایت کرده است:

«خداوند در امر اهرمن حیران شد و پیشانی او عرق کرد و آن عرق را مسح نمود و به کنار ریخت و کیومرث از این عرق جبین آفریده شد. سپس کیومرث را به سوی اهرمن فرستاد و اهرمن را مقهور کرد و بر اهرمن سوار شد و به گرد عالم بگشت تا آن که اهرمن از کیومرث پرسید تو از چه چیز بیشتر می ترسی؟ کیومرث گفت اگر من به در دوزخ برسم بسیار خواهم ترسید و چون اهرمن در اثناء این که دور جهان می گشت و به در جهنم رسید چموشی کرده ، حیله ای به کار برد و کیومرث را زمین زد و اهرمن بر روی او افتاد، سپس از کیومرث پرسید می خواهم ترا بخورم و از کجای اندام تو آغاز کنم؟ کیومرث گفت از پای من شروع کن تا آن که مدتی کم به حسن و خوبی جهان نظر نمایم، چه، می دانست که اهرمن گفتار او را به طور واژگون خواهد به کار بست و این بود که اهرمن شروع کرد و کیومرث را از سر مشغول خوردن شد، تا آن که به جایگاه تخم دان و ظروف منی در پشت او رسید که دو قطره منی از پشت کیومرث به زمین ریخت و ریباس از آن رویید و میشی و میشانه که به منزله آدم و حوا هستند از میان این دو بوته ریباس متولد شدند و برخی ملهی و ملهیانه گویند ولی مجوس خوارزم میشی و میشانه را مرد و مردان می خوانند.

روایت دیگری از این ماجرا را ابوریحان بیرونی به نقل از ابوعلی محمد بن بلخی شاعر نقل کرده است که مختصر آن چنین است:

« اهرمن را پسری بود به نام خزوره و این پسر به فکر کشتن کیومرث شد و کیومرث او را بکشت تا آن که اهرمن به خداوند شکایت از کیومرث نمود و برای حفظ عهدی که میان خدا و اهرمن بود خواست که از کیومرث خونخواهی کند و اول عواقب گیتی و قیامت و غیره را به کیومرث نشان داد و کیومرث که این امور را دید ، به مرگ مشتاق شد و خدا کیومرث را بکشت و دو قطره از پشت او در کوه دامداذ که در اصطخر است، چکیده و از این دو قطره دو بوته ریباس که در آغاز ماه نهم اعضایی بر آن ها هویدا گشت، رویید و در آخر ماه نهم اعضای این دو ریباس کامل شد و با هم انس گرفتند و میشی و میشانه این دو نفر هستند، و پنجاه سال زندگی کردند و از طعام و شراب بی نیاز بودند و هرگز هیچ گونه غمی در دل نداشتند تا ان که اهرمن به صورت پیرمردی به آنان ظاهر گشت و گفت میوه های درختان را بخورید و خود نیز شروع به خوردن کرد و نیز شرابی برای ایشان تهیه کرد و میشی و میشانه آن را نیز آشامیدند و از آن روز در بلا و رنج افتادند و حرص در آن ها یافت شد و با یکدیگر هم بستر شدند و از آنان طفلی پیدا شد و از حرصی که داشتند زاده خود را خوردند تا آن که خداوند در دل این دو رافت و مهربانی آفرید و شش شکم دیگر پس از این واقعه زاییدند و نام های آن ها در ابستا مذکور است و شکم هفتم سیامک و فراواک بودند و چون این دو تن با هم تزویج کردند هوشنگ از آن متولد شد.»

در روایت دیگری از همین  اسطوره، پس از آن که مشی و مشیانه به ترفند اهریمن به خوردن و آشامیدن پرداختند و گرفتار رنج و بلا شدند، سرانجام آتش هوس، نخست در مشی و سپس در مشیانه زبانه کشید و  جذب هم شدند و در آغوش هم خفتند، از این وصلت، پس از نه ماه، دو فرزند زاده شد، ولی حرص و ولع آن ها به خوردن چنان سیری ناپذیر بود که یکی را مادر و دیگری را پدر بلعید و این ماجرای فرزند خوردن آنقدر ادامه داشت تا این که سرانجام اهورامزدا را دل بر ایشان بشوخت و صفت لذیذ بودن را از فرزندان ان دو سلب کرد و آن ها را به کثافت و خون رحم چنان آغشته کرد که دیگر مشی و مشیانه فرزندان خود نخوردند. سپس هفت جفت نر و ماده از آن ها پدید امد و از هر کدام، طی پنجاه سال، فرزندانی زاده شد، و مشی و مشیانه در صد سالگی جهان را بدرود گفتند.

اهورامزدا کشتن گندم به مشی و مشیانه اموخت و نیز ان ها را به تهیه لباس و پرورش ستوران و درودگری آشنا ساخت.

در کتاب «شناخت اساطیر ایران» نوشته جان هینلز، داستان تولد مشی و مشیانه چنین آمده است:

« چون «انسان» درگذشت، نطفه او بر زمین فرو رفت. از تن او که از فلز بود، انواع مختلف فلزات به زمین رسید و از نطفه او مشیه و مشیانه( مشی و مشیانه) که نخستین زوج بشر بودند، از زمین روییدند.»

«نخستین زوج بشر از نطفه گیومرث که در زمین ریخته بود، بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که نمی شد تشخیص داد کدام مرد بود و کدام زن. این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود. سرانجام وقتی به صورت انسان درآمدند، اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:

شما تخمه بشر هستید. شما نیای جهان هستید. به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام. نیک بیندیشید. نیک بگویید و کار نیک کنید، و دیوان را نستایید.

اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان را از راه راست منحرف کند. اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و آنان نخستین دروغ را بر زبان آوردند- گفتند که اهریمن آفریدگار است... از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در زندگی که خدا برای آنان در نظر گرفته بود، آغاز گشت؛ و در زندگی دچار سردرگمی شدند. قربانی هایی کردند که ایزدان را خوش نمی آمد و به نوشیدن شیر پرداختند و باکندن چاه و گداختن آهن و ساختن افزارهای چوبی، با یکدیگر در کار که در دین زرتشتی بسیار پسندیده است، سهیم شدند، اما حاصل آن آرامش و پیشرفت و هماهنگی که باید ویژگی جهان باشد، نبود، بلکه نتیجه آن خشونت و شرارت بود. دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ترجیح دارد، تباه ساختند و اخلاقشان را با بر گرفتن میل به هم آغوشی به مدت پنجاه سال، فاسد کردند... حتی وقتی هم نخستین زوج فرزندانی به وجود آوردند،آن ها را خوردند تا این که اورمزد شیرینی فرزند را بر گرفت. آن گاه، سرانجام، مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با به دنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رسانیدند.»

 

در« بند هش» در باره  تولد مشی و مشیانه  دو روایت بیان شده است. یکی که مختصر و موجز است، چنین است:

« از آن جا که تن کیومرث از فلز ساخته شده بود، از تن کیومرث هفت گونه فلز به پیدایی آمد. از آن تخم که در زمین رفت، به چهل سال مشی و مشیانه بر رستند که از ایشان کمال جهان و نابودی دیوان و از کارافتادگی اهریمن بود.»

 

دیگری که روایتی مفصل و مبسوط است، این گونه است:

 

« چون کیومرث به هنگام درگذشت تخمه بداد، آن تخمه را به روشنی خورشید بپالودند و دو بهر آن را نریو سنگ نگاه داشت و بهری را سپندارمذ پذیرفت. چهل سال (آن تخمه) در زمین بود. با به سر رسیدن چهل سال، ریباس تنی یک ساقه، پانزده برگ، مهلی و مهلیانه (از) زمین رستند. درست (بدان) گونه که ایشان را دست بر گوش باز ایستد، یکی به دیگری پیوسته، هم بالا و هم دیسه بودند. میان هر دو ایشان روان برآمد. آنگونه (هر سه) هم بالا بودند که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده (بود که) با ایشان است، که روانی است که (تن) مردمان از برای او آفریده شد....

سپس، هر دو از گیاه پیکری به مردم پیکری گشتند و آن روان به مینویی در ایشان شد که روان است. اکنون نیز (مردم) به مانند درختی فراز رسته اند که بارش ده گونه مردم است.

هرمزد به مشی و مشیانه گفت که « مردم اید، پدر( و مادر) جهانیان اید. شما را با برترین عقل سلیم آفریدم، جریان کارها را به عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه نیک اندیشید، گفتار نیک گویید، کردار نیک ورزید، دیوان را مستایید.»

هنگامی که یکی به دیگری اندیشید، هر دو نخست این را اندیشیدند که « او مردم است». ایشان چون به راه افتادند، ( به عنوان) نخستین کنش، این را کردند ( که) بمیزیدند؛ ( به عنوان) نخستین سخن این را گفتند که « هرمزد آب و زمین و گوسفند و ستاره و ماه و خورشید و همه آبادی را که از پرهیزگاری پدید آید، آفرید (که) بن و بر خوانند». پس اهریمن بر اندیشه ایشان برتاخت و اندیشه ایشان را پلید ساخت و ایشان گفتند که « اهریمن آفرید آب و زمین و گیاه و دیگر چیز را». چنین گفت: « آن نخستین دروغ گویی را که ایشان بافتند، به ابایست دیوان گفتند». اهریمن ( به عنوان) نخستین شادی از ایشان، این را به دست آورد که بدان دروغ گویی هر دو پلید شدند و روانشان تا تن پسین به دوزخ است. ایشان را سی روز خورش گیاهان بود و ( خود را به) جامه ای (از) گیاه نهفتند. پس از سی روز، به بزی سپید موی فراز آمدند و به دهان شیر پستان ( او) مکیدند. هنگامی که شیر را خورده بودند، مشیانه گفت که « آرامش من از آن (بود) که من آن شیر آبگونه را نخورده ( بودم)، اینک مرا رامش دزدیده از آن است که ( شیر) خوردم و بر تن سیری است». از آن دروغ گویی دوم نیز دیوان را زور برآمد و مزه خورش را بدزدیند، آن چنان که از یکصد بهر یک بهر ماند.

پس به سی شبانه روز دیگر به گوسپند تیره رنگی سپید آرواره آمدند. او را تکه کردند و ( بر او) از درخت کنار و شمشاد، به راهنمایی مینوان، آتش افکندند؛ زیرا آن هر دو درخت آتش دهنده تراند. به دهان نیز آتش افروختند و نخست هیزم درخت کهنج و زیتون و نیز درخت کنار و شاخه خرمابن سوزانیدند و آن گوسپند را کباب کردند و به اندازه سه مشت گوشت در آتش بهشتند و گفتند که « (این) بهره آتش»، و از آن پاره ای به آسمان افکندند و گفتند که « این بهره ایزدان». کرکس مرغ فراز رفت، (نتوانست گرفت، سگ آن را) از ایشان ببرد؛ زیرا نخست، گوشت را سگ بخورد.

ایشان نخست، جامه پوستین پوشیدند، پس آن گاه به موی، نخ، برشتند و آن رشته را جامه کردند و پوشیدند. به زمین کلگی بکندند، آهن را (بدان) بگداختند، به سنگ آهن را بزدند و از آن تیغی ساختند، درخت را بدان ببریدند، آن پدشخوار چوبین را آراستند.

از آن ناسپاسی که کردند دیوان ستنبه شدند. ایشان (= مشی و مشیانه) خود به خود رشک بد بردند. به سوی یکدیگر فراز رفتند، (هم را) زدند، دریدند و موی کندند. پس دیوان از تاریکی بانگ برکردند که « مردم اید، دیو را پرستید تا شما را رشک بنشیند». مشیانه فراز جست، شیر گاو دوشید، به سوی شمال فراز ریخت. بدان دیو پرستی، دیوان نیرومند شدند و هر دوی ایشان را چنان خشک کون بکردند که (تا) پنجاه سال کامه هم آمیزی شان نبود و اگر نیز ایشان را هم آمیزی بود، آن گاه فرزندی شان نبود. با به سر رسیدن پنجاه سال،(به) فرزند خواهی فراز اندیشیدند... پس ایشان به هم کامه بردند و در کامه گزاری که کردند، چنین براندیشیدند که ما را (به) پنجاه سال کار این بایست بود. از ایشان به نه ماه جفتی زن و مرد زاد. از شیرینی فرزند، یکی را مادر جوید، یکی را پدر. پس هرمزد شیرینی فرزندان را از اندیشه آورندگان بیرون کرد و به همان اندازه پرورش فرزندان را بدیشان بخشید.

شش جفت نر و مادر از ایشان پدید امد. برادر خواهر را به زنی همی گرفت. همه، با مشی و مشیانه (که) نخستیین (جفت بودند)، هفت جفت شدند. از هر یک ایشان تا پنجاه سال فرزند بیامد، خود به یکصد سال بمردند. از آن شش جفت یکی، سیامک نام، مرد، و زن ( وشاگ بود). از ایشان جفتی زاد که مرد فرواگ و زن فرواگین نام بود. از او پانزده جفت، نه جفتشان بر پشت گاو سریشوگ، بدان دریای فراخکرد، بدان شش کشور دیگر گذشتند و ( در) آن جای (ها) نشستن کردند. شش جفت به خونیرث ماندند. از آن شش جفت، جفتی، مرد تاز و زن گوازک نام بودند. ایشان به دشت تازیان بودند. دشت تازیان را نام از اوست و به سبب اوست (که) چنین خوانند. جفتی، مرد هوشنگ، زن گوزک نام؛ ایرانیان از او بودند. از جفتی مازندران بودند. در آمار، آنان که به کشورهای ایران اند و آنان که به انیران کشورهایند،(یعنی) آنان که به کشور توراند و آنان که به کشور سلم اند(که) روم است و آنان که به کشور سین اند که چینستان است و آنان که به کشور دهستان اند و آنان که به کشور سند اند و نیز آنان که به آن شش کشور دیگراند، همه از پیوند فرواگ، فرزند مشی اند...»

 همین روایت ، با مقداری اختصار و ساده کردن و امروزین کردن متن، در کتاب « نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایران» - نوشته «آرتور کریستن سن» آمده ، و توسط احمد تفضلی و ژاله آموزگار به فارسی ترجمه شده است. 

در « گزیده های زاداسپرم» ماجرای تولد مشی و مشیانه چنین روایت شده است:

 «کیومرث درگذشت، زر را سپندارمذ پذیرفت و چهل سال در زمین بود. به سر چهل سال، ریواس گونه، مشی و مشیانه برآورده شدند، یکی به دیگری پیوسته و هم بالا و هم دیس.

میان ایشان روان برآمد. به هم بالایی، ایشان چنان بودند که پیدا نبود که کدام نر و کدام ماده و کدام آن روان هرمزد آفریده است. این است آن روانی که مردم بدان آفریده شدند.»

 

در« روایت پهلوی» نیز این افسانه به صورت زیر آمده است:

 « او مردم را از آن گل بساخت که کیومرث را از آن کرد، کیومرث را به شکل نطفه در سپندارمذ هشت و کیومرث از سپندارمذ آفریده و زاده شد، مانند مشی و مشیانه که رستند. سه هزار سال وی را به حرکت در نیاورد. چون اهریمن در تاخت، سی سال ببود تا همی در گذشت، فروردین ماه،روز هرمزد او را بکشت. نطفه کیومرث به زمین آمد. چهل سال به نطفه بودن در زمین ایستاد. پس مشی و مشیانه از زمین ریواس پیکر برستند، یعنی چون ریواس که برآید و او را برگ بر تن فراز ایستد.

روشن گفت که« نه ماه ریواس پیکر بودند، پس به مردم پیکری گشتند.» از ایشان شش پسر و شش دختر بزادند و بود که زیستند و بود که مردند. سپس همه مردم از ایشان پدید آمدند.»

:: دوستان گرامي! براي ياري رساندن در پرورشِ پيامِ اهوراييِ اشو زرتشت دستورِ زير را به قالب بلاگ خود بيافزاييد

:: براي تهيه کتاب ها و منابعِ موردِ نياز در موردِ فرهنگ و انديشه نياکان و دینِ زرتشت مي توانيد در تهران به

کتابفروشيِ فرَوَهَر

 نشاني:خيابان انقلاب، خيابان فلسطين جنوبي، شماره 6 مراجعه نماييد.

:: گاتها را با فرمت PDF از اينجا بر روي سيستم خود ذخيره كنيد:

 دانلود متن گاتاها

نویسندگان وبلاگ:
سرای مهربانان: :: مهربانانی که به سرود زرتشت پيوند می دهند بهترست «بيژن» را آگاه گردانند تا نسبت به افزودن نام بلاگ آنان به سرای مهربانان اقدام کند.
وبسایت های سودمند در زمینه پژوهش در مزدیسنا:
کدهای اضافی :